برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02
صفر. به دلیل ضیق شدید وقت فعلاً همینا رو داشته باشید، شاید بعداً تو یه پست دیگه مبسوط توضیح دادم ماحصل سفرم رو.
۱. من بازم دارم میرم تهران. قرار بود کلاهمم اگه افتاد اون ورا نرم بردارم. ولی مجبوووووو
برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02
بیر. رفتنی تو کوپهمون یه دختربچۀ پنجساله بود که شبو رو تخت پایین تخت من خوابید. شب یهو گریهش گرفت که چرا سفرمون تموم شد و برمیگردیم خونه. از پنج صبح هردومون بیدار بودیم. با لپتاپم کار داشتم. بهش
برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02
توی حیاط مسجد دانشگاه سابقم نشسته بودم و آدمها و آجرها و کاشیها و درها و شیرهای کنار حوضو میشمردم. سری هم به دانشکده زده بودم و اسم استادهایی که عکسهاشونو زده بودن جلوی در، روی دیوار، مرور کرده بو
برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02
برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02
برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02
تصمیم دارم بیستوهشت تا پست بعدی رو با یه عکس از خودم تو اون سالی که شمارۀ پسته شروع کنم و صد البته که از یه سالی به بعد صورتم با رعدوبرق سانسور خواهد شد.
عکسنوشت ۱۳۷۱. روایت داریم از غیرمعصوم، که من
برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02
عکسنوشت ۱۳۷۲. چه ذوقی کردم با دیدن کادو. اردیبهشتماهه. یه سالمو تموم کردم وارد دوسالگی شدم. دختر سمت چپی که کادو دستشه و حدوداً چهارده پونزده سالشه دختر همسایۀ مامانبزرگم ایناست. اونجا هم خونۀ ماما
برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02
عکسنوشت ۱۳۷۴. رفته بودیم آتلیه. سه سالمه اینجا. در کنار پدر. مثال عینی بیتِ لبخند تو را چند صباحیست ندیدم، یک بار دگر خانهات آباد، بگو سیب هستم تو این عکس. ببین چه غمی نشسته روی صورتم. حتی حواسم به
برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:02